|
عنوان |
شهادت فرمانده گروهان |
|
گوینده |
حمید حاجی باقری |
|
|
|
|
خاطره |
بنام خدا . درست آخرین روزی بود که ماموریت ما درپشتیبانی عملیات والفجر 8 بپایان می رسید . اول صبح من به اتفاق شهید حمید محرابی فرمانده گروهان پس از آمارگیری از نفرات وتجهیزات به سنگر رفته مشغول خوردن صبحانه شدیم . در سنگر حمید شروع کرد با مزاح نحوه شهادت مرا بتصویر بکشد و با بقیه بچه ها می خندیدیم . تا اینکه حمید برای سرکشی به انتهای مقر رفت . لحظه ای نگذشته بود که صدای غرش خمپاره ها بلند شد وگردو خاک اطراف را فراگرفت . ناگهان من درسنگر که مشغول تهیه گزارشات بودم صدای فریاد بچه ها را شنیدم سراسیمه از سنگر بیرون دویدم که با صحنه ای دردناک روبرو شدم . آری حمید محرابی درخون خود غوطه ور بود اما در چهره اش تبسم زیبایی نقش بسته بود.من در آن لحظه ناگهان اختیار خودم را از دست دادم و دیوانه وار شروع به دویدن و فریاد زدن و حمید راصدا زدن کردم و هر چه بچه ها سعی کردند نمی توانستند مرا بگیرند و آرام کنند تا اینکه معاون گروهان برادر عباس یوسفی (که خداوند محافظش باشد ) به طرف من آمد و سیلی محکمی به گوش من نواخت و من به خود آمدم و نشستم و شروع کردم گریه کردن. بدین سان حمید محرابی که همواره آرزوی وصال داشت به وصال خود که همانا قرب الهی بود رسیدو ما را تا ابد درحسرت شناختش رها کرد و رفت . روحش با مولایش محشور باد . |
|
|
|
|
عملیات |
فاو - والفجر8 |
|
همرزمان و همراهان |
عباس یوسفی - علی اکبری -شالباف - و .... |
|
تاریخ |
اسفند 1364 |
|